چند روزي بود كه در گير نمايشگاه كتاب تهران بودم. نمايشگاهي كه در نوع ايراني خودش خوب است و بهتر از اين هم مي شود برگزارش كرد، اما همتي مي خواهد و دانشي قوي كه با ساختار دولتي و شلخته ما همين اندازه از سرمان هم زياد است.
راستش در همه اين سال ها كه در كار كتاب و نشر هستم و بسياري از چيز ها ديده ام وشنيده ام كار نشر در ايران را مثل دوچرخه سواري مي بينم كه با چرخ هاي كم باد وچرخ دنده فرسوده و زنجيري كه عنقريب پاره خواهد شد با فلاكت بسيار ، مريض و زار به راه خود ادامه مي دهد.
نشر ما وارث پيرمردهاي يكصد سال پيش است و مي خواهد با همان انديشه هاي مندرس در جهان امروز حرفي براي گفتن داشته باشد. به همه اين ها اضافه كنيد ناشي گري مديراني كه كشمش نشده مويزند و صاحب نظر در حوزه نشر. اين ها را نمي توان نديد ونمي توان ديد. نمي توان نديد كه نان نشر به دستان آن هاست و بايد براي گردش اين چرخ لنگان روغني فراهم آورد و نمي شود ديدشان كه چيزي از اين وادي نمي دانند.
اما پيرمردهاي سال هاي دور ما حالا يا خاك شده اند ويا در كنجي چشم به دروازه اي گشوده اند كه مرگ از آن خواهد گذشت.
اينان گليم پاره خود را به حجره نشينان تازه بخشيده اند و اين تازه نفسان با آنچه جهان را با خود به حركت درآورده است كورس رقابت بسته اند، بي آنكه بدانند با دوچرخه نمي توان به پاي غول هاي آسمان پيما رسيد و با تنور كوچكي كه آن را هم ديري است از دستش داده ايم نمي توان ناني در آورد كه همه ديگران و خودمان را پاي سفره بنشاند و نان بخور نميري به شكم هاي از گرسنگي به پهلو چسبيده مان برساند.
كار نشر با كج دار ومريز كردن كاسه غذايي كه اندكي از آن بيشتر نمانده پيش نمي رود ، بايد سفره اي آراست و دهها دست به كار گرفت تا لقمه اي فراهم آيد و چند شكم با آن سير شود.
نمايشگاه امسال هم جيزي از سال هاي پيش فراتر نداشت. همان ناشران به حجره نشسته امروزين با سفره هاي به كمر بسته چند روزي در اتاق هاي كوچكشان نشستند و با مردم از چند تومان كمتر و چند تومان بيشتر به چانه نشستند تا سالي ديگر را بدون چشم انداز اميد بخش تازه اي آغاز كنند وكار به سالي ديگر رسانند.
مديران پيشين وكنوني و پسيني وسپسيني كه در آمده اند يا در راه آمدن در انتظار كسي هستند تا رداي وزارت وصدارت بر تنشان كند نيز جيزي افزون تراز اين حجره نشينان ندارند. كه قسم نخست اندكي بيشتر مي داند و دومين در تلاش براي دانستن پيش از آن كه عمر صدارتش به سرآيد وصد حسرت وافسوس كه هيچگاه هم به دانايي وآگاهي نمي رسند ، كه همان كه آنان را بركرسي صدارت نشاند به زير مي كشاند و نوبت به ديگري مي گذارد.
:اين است
شرنگ تلخي كه هماره به جام ماست ،
نوش باد كه حاصل كار و نام ماست .