خور و ماه
دل‌نوشته‌هاي رضا معصومي
Thursday, May 20, 2010
انقلاب چشم های تو
من
از انقلاب چشم های تو می آیم
و
خبر از پیروزی حزب عشق دارم
و
استقرار جمهوری احساس.
آنجا
مردمانت فریاد می زدند:
دوستت دارم
و من
برای ماندنت سر به آسمان برداشتم
Sunday, May 11, 2008
شرنگي تلخ تراز اين مي خواهيد


چند روزي بود كه در گير نمايشگاه كتاب تهران بودم. نمايشگاهي كه در نوع ايراني خودش خوب است و بهتر از اين هم مي شود برگزارش كرد، اما همتي مي خواهد و دانشي قوي كه با ساختار دولتي و شلخته ما همين اندازه از سرمان هم زياد است.
راستش در همه اين سال ها كه در كار كتاب و نشر هستم و بسياري از چيز ها ديده ام وشنيده ام كار نشر در ايران را مثل دوچرخه سواري مي بينم كه با چرخ هاي كم باد وچرخ دنده فرسوده و زنجيري كه عنقريب پاره خواهد شد با فلاكت بسيار ، مريض و زار به راه خود ادامه مي دهد.
نشر ما وارث پيرمردهاي يكصد سال پيش است و مي خواهد با همان انديشه هاي مندرس در جهان امروز حرفي براي گفتن داشته باشد. به همه اين ها اضافه كنيد ناشي گري مديراني كه كشمش نشده مويزند و صاحب نظر در حوزه نشر. اين ها را نمي توان نديد ونمي توان ديد. نمي توان نديد كه نان نشر به دستان آن هاست و بايد براي گردش اين چرخ لنگان روغني فراهم آورد و نمي شود ديدشان كه چيزي از اين وادي نمي دانند.
اما پيرمردهاي سال هاي دور ما حالا يا خاك شده اند ويا در كنجي چشم به دروازه اي گشوده اند كه مرگ از آن خواهد گذشت.
اينان گليم پاره خود را به حجره نشينان تازه بخشيده اند و اين تازه نفسان با آنچه جهان را با خود به حركت درآورده است كورس رقابت بسته اند، بي آنكه بدانند با دوچرخه نمي توان به پاي غول هاي آسمان پيما رسيد و با تنور كوچكي كه آن را هم ديري است از دستش داده ايم نمي توان ناني در آورد كه همه ديگران و خودمان را پاي سفره بنشاند و نان بخور نميري به شكم هاي از گرسنگي به پهلو چسبيده مان برساند.
كار نشر با كج دار ومريز كردن كاسه غذايي كه اندكي از آن بيشتر نمانده پيش نمي رود ، بايد سفره اي آراست و دهها دست به كار گرفت تا لقمه اي فراهم آيد و چند شكم با آن سير شود.
نمايشگاه امسال هم جيزي از سال هاي پيش فراتر نداشت. همان ناشران به حجره نشسته امروزين با سفره هاي به كمر بسته چند روزي در اتاق هاي كوچكشان نشستند و با مردم از چند تومان كمتر و چند تومان بيشتر به چانه نشستند تا سالي ديگر را بدون چشم انداز اميد بخش تازه اي آغاز كنند وكار به سالي ديگر رسانند.
مديران پيشين وكنوني و پسيني وسپسيني كه در آمده اند يا در راه آمدن در انتظار كسي هستند تا رداي وزارت وصدارت بر تنشان كند نيز جيزي افزون تراز اين حجره نشينان ندارند. كه قسم نخست اندكي بيشتر مي داند و دومين در تلاش براي دانستن پيش از آن كه عمر صدارتش به سرآيد وصد حسرت وافسوس كه هيچگاه هم به دانايي وآگاهي نمي رسند ، كه همان كه آنان را بركرسي صدارت نشاند به زير مي كشاند و نوبت به ديگري مي گذارد.
:اين است
شرنگ تلخي كه هماره به جام ماست ،
نوش باد كه حاصل كار و نام ماست .
Saturday, April 12, 2008
ميان دو هيچ
و حالا مانده ام ميان دو هيچ
هيچ رفتن ، هيچ ماندن
هيچ رفتن:
هيچ تنهايي
هيچ خستگي
هيچِِِ ِ روزهاي سخت سكوت
و هيچ ماندن:
هيچ ِ همه چيز
كه تويي
بزرگترين ِهمه چيزبراي ماندن
Friday, April 11, 2008
بانو
ديشب در ميان خرت وپرت هاي خانه قطعه شعري پيدا كردم از سيد علي صالحي كه پيش از اين بارها خوانده بودمش و فراموش.
در ميان يك بسته و با خط خوشنويسي زيباي دوستمان "افق تيز نو".


من راه خانه ام را گم کرده ام بانو

شما ، بانو که آشنای همه آوازهای روزگار منيد

آيا آرزوهای مرا در خواب نی لبکی شکسته نديديد
Friday, March 21, 2008
بگذار آتش به پا کنند



«اسطوره ها تا روزی که با زندگی محسوس و عملی جامعه خود مربوط باشند در میان توده مردم حیات دارند وروزی که با این شرایط تطبیق نکنند از زندگی توده مردم خارج می شوند و از آن به بعد در زندگی روشنفکرانه ، در ادبیات ، فرهنگ ، مطالعات و این ها می توانند وارد بشوند و ادامه حیات بدهند.آنها را دیگرتوی قهوه خانه ها نمی خوانند، دیگر سربازها در میدان جنگ شاهنامه نمی خوانند، دیگر مادرها ممکن است برای بچه هایشان (احیانا) قصه های دیگری را تعریف بکنند . برای این که شرایط تغییر کرده است. بحث فقط بر سر این است که من این مسئله را قابل تاسف نمی دانم. این جبر زندگی اسطوره است »
دکتر مهرداد بهار
« ازاسطوره تا تاریخ
»
عصر ما ،عصر تفریح وسرگرمی است و ما مدام در گوش خودمان وجامعه می خوانیم که چرا سنت ها را به معنای واقعی هر روز بیشتر فراموش می کنیم. این تاسف آور نیست که چرا جوان امروزی ما پریدن از روی آتش را به معنای پاک شدن گناهان نمی داند ؛ چرا که هرگز به گناه به معنای سنتی آن اعتقادی ندارد. اسطوره نوروز برای جوان ایرانی عصر ما دیگر یک سنت غیر قابل انکار نیست ،که به راحتی انکار می شود؛ چرا که از نوروز پر از محتوای دیروز تنها تعطیلاتش مانده وبس. جوان امروز سرگرمی می خواهد و تنها با پرتاب ترقه و آتش بازی آن را پیدا می کند.
در کشور ینگه دنیا که حالا بر تمام جهان حکومت می کند سالانه هزاران محصول اعم از فیلم ، بازی ، سرگرمی و.... تولید می شود وبه بازارهای تمام جهان عرضه می شود. تا حالا فکر کرده اید چرا فیلم های روی پرده آمریکا کمتر از 3 روز پس از اکران در بازارهای غیر رسمی تهران با کیفیت دی وی دی وبا قیمت هزار تومان پیدا می شود؟ آنان پس از قبضه بازار فیلم جهان که حاکم بلامنازع آن هم شدند با ایجاد گرایش سرگرمی وتفریح در جهان به فکر تولید محصول برای این گرایش که خودشان ساخته اند برآمده اند و واقعا موفق هم بوده اند.
در این شرایط ما از جوان خودمان می خواهیم که ترقه پرتاب نکند ، نارنجک نسازد و... و خود را به کشتن ندهد. چرا چنین است ؛ چون ما برای او سرگرمی نساخته ایم . از دل سنت های گذشته نتوانسته ایم سرگرمی بیرون بکشیم وبه جوان جویای سرگرمی ارائه کنیم.
رواج روز افزون استفاده از شبکه های ماهواره ای در ایران از سنت رانده و از دنیای مدرن مانده خود گویای این مسئله است که دیگر نمی توان از دریچه سنت وارد شد واین سنت ها دیگر برای جهان معاصر نه که کارایی ندارند که باعث نفرت جوان از سنت های درست گذشته هم می شود.
به نظر من باید سنت هایی چون نوروز وچهارشنبه سوری که حالا به چهارشنبه سوزی تبدیل شده است را به قول استاد بهار برای روشنفکران وادبیات گذاشت و برای جهان معاصر فکری کرد؛ چیزی که برای جامعه امروز ما دور از ذهن می نماید.
Sunday, March 16, 2008
دختران بهرام
از جنوب شرقي شهر خوش آب وهواي شيراز و از كنار آرامگاه شيخ اجل سعدي شيرازي خياباني است كه به جاده پر پيچ و خمي مي پيوندد كه به شهري تاريخي مي رسد .شهري كه ازيك ده نسبتا بزرگ ، حالا شهري شده است با تمام ويژگي هاي شهرهاي جديد. بي هويت و بي تاريخ ، با مردمي كه گذشته خود را به راحتي زير پا گذاشته اند وحالا شهري شده اند.
اين شهر تاريخي كه در مسير كاروان روي جنوب ايران قرار دارد كاروانسراهاي بزرگ ديودان ، خانه كت و استهبان و.. را به هم پيوند مي زند و وارث نام بزرگ دختران بهرام گور است.
تپه بزرگ ميان شهر كه نام قلعه بالا را با خود دارد و روستاي گورگير در نزديك كه شكارگاه بهرام در ايام تفريح وخوشگذراني بوده گوياي نام اين شهربا نام دختران اوست.
مي گويند بهرام دو اختر به نام هاي خورشيد وماه داشته ونام ييلاق خود را نيز به همين نام ها والبته با تركيبي زيبا از اين ها نامگذاري كرده است.
خورماه نخستين عنوان اين شهر تاريخي وتنها قلعه اي بوده است كه حصار داشته و بيرون از حصار واز ترس حيوانات درنده انساني نمي زيسته است.
اين قلعه كه هنوز به صورت تلي بزرگ از خاك در وسط شهر قرار دارد ،ميداني بزرگ ساخته است وچنان قطر بزرگي دارد كه تنها از فراز آن مي توان تمام ان را ديد.
شكارگاه بهرام در حال حاضر روستايي است محل كشت وزرع كه در آن برنج مي كارند. و در كنار بيش از 70 روستاي شهر بهرام جنوب سرسبز شيراز را شكل مي هند.
من در اين شهر تاريخي زاده شدم ؛ شهري كه حالا نام خرامه دارد و اكنون چون تمام رانده شده ها از هويت وتاريخ گذشته در اين شهر دراز و بي قواره تهران زندگي مي كنم.
به گفته استاد محمد قائد كه از قضا او هم از همين شهرهاي كوچك شيراز(زرقان) سال هاي گذشته فرار كرده : ما مهاجماني هستيم كه پس از برباد دادن فرهنگ گذشته خود به شهر بزرگ يورش برده ايم و منتظريم تا عده ديگري از مهاجمان بيايند وما را بيرون كنند.